سه یار دبستانی با عشق به فوتبال و دوستی و تعصب به رنگ پیراهن سه تفنگدار فوتبال شدند.

در حالی که تیم های فوتبال باشگاهی تا شروع لیگ در حال خرید بازیکن هستند، اغلب بازیکنان به خاطر مبلغ بالاتر رنگ پیراهن و باشگاه خود را عوض می کنند. یادش به خیر در دورانی نه چندان دور عشق به پیراهن و باشگاه و دوستی حرف اول را در فوتبال می زد.

مهرماه ۱۳۳۵ ورزشگاه امجدیه به خاطر دیدار تیم ملی ایران و قبرس مملو از تماشاچی بود علت آن هم برگزاری کم دیدارهای ملی و اروپایی در آن دوران بوده، تا زمان بازی با قبرس تنها حریف اروپایی ایران فقط ترکیه بود. قبرس چند بازیکن انگلیسی را در تیم خود داشت.

برای دیدن این بازی سه کودک ده ساله (حمید، غلام و علی) با هر شکلی که بود خود را از محله راه آهن تهران به امجدیه رساندند. آنها با ده ریالی که پس انداز کرده بودند از ساعت ۷ صبح یعنی ۸ ساعت مانده به شروع مسابقه خود را با پای پیاده به ورزشگاه رسانده بودند سرانجام با تهیه دو بلیت و لطف کنترلچی هر سه نفر وارد ورزشگاه شدند. پس از سپری شدن ساعتها انتظار روی سکوهای سیمانی ورزشگاه بالاخره دو تیم در دو صف منظم وارد زمین مسابقه شدند.

حمید، غلام و علی از شادی در پوست خود نمی گنجیدند چرا که برای اولین بار تیم ملی فوتبال را از نزدیک می دیدند و با خوشحالی بازیکنانی چون برومند و کوزه کنانی را به همدیگر نشان می دادند.
مسابقه شروع شد و بازی پایاپایی را تماشاگران می دیدند اما در نهایت با درخشش بازیکنان تیم ملی ایران همچون برومند، کوزه کنانی، جدی کار، بیاتی با نتیجه ۳ بر یک به سود ایران پایان یافت و تماشاگران شادمان به خانه های خود بازگشتند.

سه یار دبستانی در راه بازگشت به خانه لحظه های بازی را مرور می کردند پس از دیدن این بازی بیش از پیش عاشق فوتبال شدند و در هر لحظه ای در کوچه و مدرسه به بازی فوتبال می پرداختند.
پس از رسیدن به خانه به هم قول دادند که اگر روزی هر سه نفر در یک مسابقه فوتبال پیراهن تیم ملی را بر تن و بازی کنند آرزویی که شاید به هر کسی گفته می شد می خندید و می گفت محاله (!)
برای حمید امینی خواه، غلام وفاخواه و علی جباری سالها سپری شد. آنها در محله راه آهن به فوتبال خود ادامه دادند و پیشرفت زیادی کردند رسول مدد نوعی که در کشف استعدادهای ناب در رده نوجوانان و جوانان تبحر خاصی داشت سه یار دبستانی را انتخاب کرد که آنها پس از درخشش در آموزشگاهها راه یافتند وفاخواه و امینی خواه به تیم دارایی پیوستند و علی جباری هم که عاشق تاج (استقلال) بود به این تیم راه یافت.

با بازیهای خوب و درخشش آنها در تیم های باشگاهی و همچنین تیم ارتش در حالی که تنها بیست سال داشتند هر سه نفر در لیست انتخابی توسط مرحوم حسین فکری قرار گرفتند. آنها اسامی خود را در کنار بزرگان فوتبال ایران می دیدند اما حضور در میان یازده ملی پوش اصلی کاری دشوار برای سه یار دبستانی بود.

بالاخره نوبت به عضویت آنها در تیم ملی و یا منتخب تهران که به نوعی در حکم تیم ملی بود رسید در ابتدا تک تک یا دو نفره به عنوان بازیکن ذخیره وارد زمین مسابقه شدند و بعدها هم به بازیکنان فیکس تیم ملی تبدیل شدند اما هنوز آرزویی که چند سال پیش کرده بودند هنوز محقق نشده بود که هر سه در یک بازی با پیراهن تیم ملی در کنار هم بازی کنند.

جام ملت های آسیا سال ۱۹۶۸

در جام ملتهای آسیا سال ۱۹۶۸ که تهران میزبان بازیها بود ایران در مقابل هنگ کنگ قرار گرفت و سرمربی تیم ملی محمود بیاتی طبق عادت قبلی خود وفاخواه و امینی خواه را در ترکیب اصلی قرارداد و علی جباری را روی نیمکت نشاند بازی با حملات ایران شروع شد و ایران نتوانست در نیمه اول گلی بزند اصغر شرفی هم پنالتی را هدر داد گویا دروازه هنگ کنگ قفل شده بود. در دقیقه ۷۰ سرمربی تیم ملی علی جباری را وارد زمین کرد، سرانجام آن روز موعود فرا رسید سه بچه محل عهدی که بسته بودند در حال انجام شدن بود. اگرچه این تعویض برای تماشاگران عادی به نظر می رسید اما برای سه نفر یاد شده آرزوی چند ساله بود و معنی و مفهوم دیگری داشت و توام با شادی غیر قابل وصف بود.

تیم ملی ایران با گلهای دیر هنگام بهزادی و جباری به پیروزی رسید و در فینال هم تیم رژیم صهیونیستی را با یک بازی دراماتیک شکست دادند و برای اولین بار به مقام قهرمانی جام ملت های آسیا رسیدند اما آن بازی سرنوشت ساز و جادویی برای سه یار دبستانی بود پس از پایان بازی در حالی که اشک شوق می ریختند دست در دست یکدیگر از زمین مسابقه بیرون آمدند و به یاد قولی افتادند که به همدیگر داده بودند که سرانجام محقق شده بود و به شکلی خاطرات خود را از روز ورود به امجدیه و باشگاه و تیم ملی را در ذهن خود مرور می کردند.

آنها هرگز عشق به فوتبال، دوستی و وفاداری به پیراهن را فراموش نکردند. اکنون اما پس از گذشت سالها از دوستی و تعصب به پیراهن و وفاداری چیزی باقی نمانده و شاید اسباب خنده برای بعضی بازیکنان باشد. آیا این داستان واقعی از دورانی که تعصب به پیراهن و عشق و دوستی ها در فوتبال حرف اول را می زد در فوتبال امروز ما تکرار خواهد شد؟

  • نویسنده : حبیب رحیمی